رمان معسومیت همانند کارهای دیگر مستور رمانی کم حجم است که در بیست و سه بخش روایت می شود. توصیفات مستور موجز است و با جملات کوتاه به کارش ضرباهنگی تند می دهد و همین امر باعث می شود خواننده همراه داستان شود و حوصله اش سر نرود. شخصیت های معسومیت جوانانی هستند در جستجوی معنای زندگی. ماجرایی عشقی هم چاشنی اثر است. این رمان دیالوگ محور است و انگار سوالات و دغدغه های نویسنده در دهان شخصیت ها گذاشته شده است. حرف ها و پندهای عارفانه از زبان شخصیت ها نقل می شود. در جایی از رمان زندگی پیامبر را از دهان یکی شخصیت ها می شنویم و یا دختری خیابانی دربارۀ معنای زندگی با تشبیه و کنایه های عمیق سخن می گوید. مستور تلاش کرده است تا این شخصیت ها و دیالوگ هایشان باورپذیر از کار دربیایند. هر چند انگار خوانندگان آثار مستور به خاطر همین دیالوگ ها و شخصیت ها آثارش را دوست دارند.
ماجراهای رمان معسومیت، در زمستان سال 95 و در تهران روی می دهد و از زبان مازیار یکی از شخصیت های رمان روایت می شود. داستان روایتگر زندگی دو دوست به نام اردلان و مازیار است. مازیار مدرسه را نیمه کاره رها کرده است اما به نوشتن علاقمند است. رمان را مازیار و به درخواست دوستش اردلان می نویسد. مازیار تحصیلاتش را ناتمام گذاشته و از همین رو املای او خوب نیست. نام کتاب (معسومیت به جای معصومیت) برگرفته از همین غلط های املایی مازیار است.
معسومیت روایت زندگی مازیار، جوانی خسته و کلافه است که عاشق سینماست، برخوردی تصادفی با دوستی قدیمی (اردلان) او را به کار نویسندگی در رادیو می رساند. مازیار دختری به نام نادیا را که صدایش برای نمایش های رادیویی مناسب است به کار دعوت می کند. با ورود نادیا، داستان وارد مسیری جذاب تر می شود.
تکه هایی از کتاب:
«تا اون جا که یادم می آد حرف اون صوفی نیشابوری این بود که آدم های بزرگ اون هایی نیستند که وقتی رسیدند بالا، تخت بگیرند بخوابند. از نظر اون، آدم های بزرگ به محض این که بالا رو دیدند فورا برمی گردند پایین تا به بقیه کمک کنند اون ها هم برند بالا.»
من عاشق این لحظه های فیلم هام؛ اون جا که وسط همهٔ بدبختی ها یهو سروکلهٔ یکی پیدا می شه و می گه: «بچه ها طوری نیست، همه چی درست می شه.» شرط می بندم همهٔ اون هایی که دارند فیلم رو می بینند، می دونند یارو داره مثل سگ دروغ می گه اما همه هم کیف می کنند چون همه دوست دارند همیشه همه چی درست بشه. من یکی که عاشق این دروغ هام.
دلتنگی مثل یه غده یهو وسط گلوت سبز می شه که نه می تونی تفش کنی و نه هرچی قورت می دی پایین می ره.
