تکه ای از کتاب:
می خوام استعفا بدم. از آدم ب
من گنجشک نیستم یک رمان واقع گراست. داستان در بیست بخش رقم می خورد. زاویه دید این داستان اول شخص است. می توان گفت زبان داستان به زبانی ساده و صریح میل می کند. زمان هایی که راوی دچار تشنج می شود مستور زبان ساده ی روایت را به زبانی جنون زده تغییر می دهد. در این کتاب نوعی فضای ترس و وحشت حاکم است. دیوانگانی که در این رمان تصویر شده اند هر یک زندگی عجیبی را پشت سر گذاشته اند. من گنجشک نیستم روایت زندگی این دیوانگان است.
تکه هایی از کتاب:
می خوام استعفا بدم. از آدم بودن. از این که مثل شما دو تا دست و دوتا پا و دو تا گوش دارم از خودم متنفرم. کاش می شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی خاک باغچه. کاش می شد هرچیز دیگه ای بود به جز شما عوضی های دو پای بوگندو.
«وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن.»
«هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند.»
«یعنی عاشق هرکس که شدی دیگه نمی تونی فراموشش کنی. واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا. تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه می آد سراغت. واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه. من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم. تو نمی ترسی؟»
«گاهی فکر می کنم آدم های زیادی هستند که من می توانم با آن ها عمیقاً احساس «نزدیکی» کنم اما افسوس که نمی شناسمشان.»
